X
تبلیغات
اینجا جایی است که باید باشم
روزانه

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از  رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که  براي نخستين بار به آمريکا رفت.

  وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردنبودند.

  وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟

 »مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد

  امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که

 زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا

 او سهم بيشتري دارد؟ هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود  برخيزيم  و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.

 

 برگرفته شده از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 22:52  توسط elahe  | 

امروز عصر جمعه یه فیلم که یکی از همکارام داده بود رو تماشا کردم. قبلا دیده بودمش اما از اونجا که از تکرار و تماشای دوباره فیلم لذت میبرم،  باز هم تماشا کردم و لذت بردم. اسم فیلم the holiday بود . موضوع خانوادگی و یه کم طنز و رمانتیک. 2 از بازیگراش هم کامرون دیاز و کیت وینسلت. بازیگر مردش هم (اسمش رو نمیدونم) زیبا و خوش تیپ بود. 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 21:46  توسط elahe  | 

سلام. باز برگشتم. خودم هم از این گم و پیدا شدن ها خسته می شم گاهی. اما بازم رو که رو نیست ...

دنبال یه راهی هستم بیشتر برای زبان خوندن وقت بذارم. سر کار که نمیشه و کارم زیاده . بعد ش هم که خسته ام. به نتیجه رسیدم که باید تا جایی که میتونم بیخیال خستگیم بشم. میشه؟ باید راهی پیدا کنم. کاری نشد نداره. 


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 23:13  توسط elahe  | 

  • این مطلب تو صفحه فیسبوک یکی از دوستانم بود که من خیلی خوشم اومد. برای همین با اجازه ایشون مطلبشو اینجا می ذارم:

    به یک عدد انــــــــــــســـــــــــــــان نیازمندیم
    جهت هم صحبتی
    برای همدم بودن در لحظات تنهایی
    یاد کردن های وقت و بی وقت لنگِ ظهر
    پیامک های دیر هنگام شبانگاهی
    تک زنگ هایی که هر کدامشان معنی خاصی دارند.
    به یک انسان نیازمندیم
    تا بماند
    برای همیشه ...
    نه بچه پولدار می خواهیم
    نه پدر کارخانه دار
    یک عدد انسان می خواهیم
    برای جانپناه بودن
    برای تکیه گاه بودن
    نه از این عشق های نیم ساعته
    نه از این منورالفکرهای هیچی ندان
    نه از این تِز بده های تو خالی
    یک عدد انسان می خواهیم
    یک انسان
    یک همدم
    نه یک یابو که تا خرش از پل گذشت رهایت کند
    یک انسان
    برای بودن
    برای ساختن
    برای تولدِ دوباره.
    از آن ها که فقط
    دِل داشته باشد
    همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 23:4  توسط elahe  | 

به آرامی خواهی مرد اگر ...

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.


پابلو نرودا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 19:19  توسط elahe  | 


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
 
سهراب سپهري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 20:5  توسط elahe  | 

اولین سفر درون شهری سال 91 انجام شد. :-D از طرف لیدر اعلام شد که روز جمعه یه برنامه توچال گذاشتند . منم با دوستم (ستاره ) هماهنگ کردم و چون همسرش هم می اومد به سرپرست برنامه ( از طرف لیدر یه سرپرست تعیین شده بود) خبر دادم. قرار شد شب برم خونه ستاره و صبح با هم بریم سر قرار گروه. ملزوماتی رو خریدم و شب رفتم . کوله هامون رو مرتب کردیم . همسر ستاره اولین بارش بود که با گروهمون می اومد و دوست داشتم بهش خوش بگذره. خلاصه صبح بیدار شدیم و با سلام و صلوات راه افتادیم ( امروز یه بدقولی سر قرار انجام دادیم اینجا مینویسم که تنبیه شم) با یه ربع تاخیر رسیدیم و با بچه ها سلام و احوالپرسی و آشنایی انجام شد. طبق معمول چند نفر جدید اومده بودند. لیدر هم نیومده بود و فقط سرپرست اومده بود. ساعت 7 راه افتادیم . برنامه این بود که تا ایستگاه سوم بریم و صبحانه بخوریم استراحت کنیم و برگردیم. هوا عالی بود. نه سرد و نه گرم . آسمون ابری و آفتاب مستقیم نمیتابید. خلاصه سر مست بودم . ولی نمیدونم چرا از همون اول راه یهو خیلی خسته شدم. پاهام درد می کرد و به سختی بالا میرفتم . تو استراحت اول همسر ستاره ردبول خرید و خوردیم و کمی شارژ شدم اما کمی که رفتیم باز هم دچار افت شدید انرژی شدم . با اینکه مسیری نبود که نتونم برم اما واقعا انرژی نداشتم . خلاصه یکی از بچه های گروه برام نوشیدنی از ترکیب قند وآب و نمک ( به عبارت بهتر سرم) درست کرد و تونستم بقیه راه رو راحت تر برم . خلاصه به ایستگاه دوم رسیدیم و قرار شد صبحانه بخوریم . ساعت خوبی رو گذروندیم. منم شارژ  شدم و بعد از صبحانه و استراحت کم کم برگشتیم . در راه برگشت نمیدونم کجا عینک آفتابیم رو گم کردم و حالم گرفته شد. تو 2 ماه اخیر گمشده های من از حد گذشته . به غیر از گم شدن عینک آفتابیم بقیه روز خوب بود.

شاد زی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 18:59  توسط elahe  | 

یه زمانی من آدم فوق العاده خوش قولی بودم ( البته نه اینکه الان نیستم) . راستش به خاطر آخرین بدقولی که در حقم شده دلم خواست اینجا دربارش صحبت کنم. داشتم میگفتم یه زمانی آدم خوش قولی بودم ، همه جا و همه وقت. کم کم انقدر معطل و منتظر آدمها موندم ( این آدمها گاهی دوستان و گاهی همکار و ... بودند) که سعی کردم با آدم ها مثل خودشون رفتار کنم. یعنی اگه فلان دوستم آدمیه که همیشه دیر سر قرار میرسه منم خیلی عجله نمی کردم و حالا با یه زمانی تاخیر میرسیدم سر قرار. و اگه دوستی بود که همیشه سر موقع سر قرار میرسید همه تلاشم رو میکردم که سر موقع به وعده ام عمل کنم . وقتی وارد محیط کار شدم دیدم همکارای با تجربه ام آدمهای خوش قولی نیستند و این بدقولی رو یه جور کلاس میدونند و کم کم متوجه شدم که تو دنیای ما ایرانیها ( من با غیر ایرانیها آشنایی ندارم) بدقولی تو هر کاری یه موضوع کاملا معمولیه و این وسط کسی که خوش قوله یه جورایی ناهماهنگ به نظر میرسه ( نخواستم از واژه دیگه ای استفاده کنم). تا اینجا فقط مقدمه بود و من همچنان آدم خوش قولی بودم تو هر کاری . اما زمانی پیش اومد که برای تحویل کاری به دلیل اینکه نیاز به مشارکت چند نفر بود و من تنها نبودم و نهایتا بایستی نتیجه کار چند نفر رو جمع آوری میکردم دیگه خوش قولی خودم کمکم نکرد و من هم نا خودآگاه به این روال کشیده شدم. اوایل حرص خوردم و جوش زدم که کار رو جمع کنم و بدقول نشم اما خوب آدم نمیتونه دیگران رو تغییر بده و از طرفی من هم مبرا از اشتباه نبودم. به جای اینکه تلاش کنم از راه دیگه به هدفم برسم که همچنان روی شیوه خودم باقی بمونم ، هم رنگ جماعت شدم و دیگه از اینکه بدقول شم نگران و ناراحت نبودم و حتی بسیار هم خونسرد شدم و نهایتا خودم رو متقاعد کردم که مقصر نیستم و نمیتونم برای انجام هر کاری خودمو بکشم که. اینا گذشت تا اینکه یه کسی که قرار بود کاری برام انجام بده همش امروز و فردا می کنه و میشه گفت سرکارم گذاشته. اولش سعی کردم درکش کنم که تو انجام هر کاری عوامل مختلف دخیل هستند و این روزا همه گرفتارند و حالا یه کم تاخیر هم اشکالی نداره . اما خوب این انتظار طولانی شده و کم کم من یاد روزای گذشته و حالای خودم افتادم. .واقعا اگه کارایی که در حق دیگران انجام میدیم ( بدقولی یا هر کار دیگه ای) یه روز در حق خودمون انجام بدند باز هم ما به این شیوه ادامه میدیم . من که فکر میکنم این جور کارا نشانه خوبی نیست و اخلاق کم کم داره ارزش خودش رو از دست میده (خوش قولی، صداقت، محبت، و ....) یا شاید هم داده و نمیخوام قبول کنم.

میدونم که تغییر یه ارزش توی جامعه اصلا کار راحتی نیست اما تصمیم گرفتم از این به بعد یه سری تغییرات تو روال زندگی خودم انجام بدم. تغییراتی که از نظر من زنده کردن بعضی ارزشها حداقل در وجود خودمه  و میدونم که این کار ممکنه که رو جامعه اثر نذاره اما تو زندگی خودم بی تاثیر نیست.

دوست دارم نظر دوستانم رو هم بدونم و در مورد ایم موضوع بحث کنیم.

شاد زی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 18:47  توسط elahe  | 

13  بدر هم تموم شد. من این روز رو دوست دارم و بیشتر دوس دارم وقتی که با یه جمع خوب میرم گردش. امروز هم با دوست عزیزم و شوهرش و همچنین یکی از دوستاشون که من ندیده بودمش رفتیم سمت غرب. یه بوستان تازه تاسیس پای کوه بود . جمعیت زیادی هم اومده بودند. هوا هم عالی بود. کمی باد میومد و آفتاب دلچسبی هم میتابید. بعد از ناهار و چای و بازی حکم رفتیم جشنواره برج میلاد که روز آخرش بود. ظاهرا تعطیلات نوروزی این جشنواره برپا بوده و ازاونجا که اطلاع رسانی نمایشگاه ها در حد صفره دیر خبردار شدیم. کاش یه سایتی باشه که اطلاعات همه نمایشگاهها رو بشه توش پیدا کرد. شاید هم هست من خبر ندارم. خلاصه اگه کسی اطلاعات داره بد نیست آدرسش رو بده.

خوب امیدوارم روز 13 همه شما مبارک باشه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 22:28  توسط elahe  | 

تازه شدن فصل، جوونه زدن دوباره طبیعت، بیدار شدن دوباره زمین، نشونه اومدن فصل بهاره... همیشه اومدن بهار به من این حس خوبی میده. 

نوروز مبارک ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 21:22  توسط elahe  | 

دیشب یهو خوابم گرفت و ماجرا نصفه موند....

فکر کنم حدود 2 ساعت اونجا بودیم. ناهار و چایی خوردیم و کمی تعریف و آشنایی بیشتر با بچه های جدید.. من قبل از آشنایی با این گروه با گروه های دیگه هم کوه و گردش رفتم و حالا بعد از مدتی جدا شدم ازشون. به یه تجربه ای رسیدم و اون هم اینه که متاسفانه ما ایرانیها (نمیدونم فرهنگها و مردم دیگه چطورند) زیاد به حاشیه دامن میزنیم و همین باعث میشه تو کارای گروهی حاشیه به هدف غلبه میکنه. کی چکار کرد؟ فلانی به بهمانی چی گفت؟ چرا این به من اینجوری نگاه کرد؟ وووو خلاصه نهایتا وقتی وارد این گروه جدید شدم تصمیم گرفتم هیچی، مطلقا هیچی نذاره که از هدفم که لذت بردن از طبیعت و هیجان و سفره دورم کنه. اما خوب تغییر حتی برای من هم که میدونم چیو میخوام تغییر بدم سخته و سخت تر اینه که بین افرادی باشم که دلیلی برای تغییر ندارند. خلاصه مدتی دوری از گروه و سفر باعث شد که خوب فکر کنم و دیدم که فرقی نمیکنه با هر گروهی باشم وقتی یه جای کار ایراد داره وضع همینه. برای همین به گروه برگشتم و دارم تمرین می کنم که لذت ببرم و فقط همین. و واقعا هم حیفه آدم این همه زیبایی رو از دست بده . هنوز هم یاد اون همه برف میافتم که زیر پام بود و اون صدای دوست داشتنی همیشگی زیر پام منو یاد بچگیم مینداخت. بعید از ناهار برف هم شدت گرفت و راهنما توصیه کرد زودتر راه بیفتیم چون احتمال پر شدن جای پامون بود و گم شدن. یاد جنگل الیمستان بخیر. پایین اومدن راحت تر از بالا رفتن بود . کمی هم با بچه های جدید بین راه گپ زدم و عکس انداختیم و مثل هر وقت دیگه ای که برف، برف بازی میاره بالاخره من و بچه ها طاقت نیاوردیم و گلوله بود که به سر و روی هم زدیم. من که از نفس افتادم. بخصوص وقتی که به قول بچه ها شهرستانی بازیمون گل میکرد و سر همو تو برف فرو میبردیم. خدایا به خاطر سلامتی و توانایی که بهم دادی شکر. توانایی دیدن نعمتهات و استفاده و لذت از اونا. بعد از برف بازی همه خسته و دلشاد به سمت مینی بوس رفتیم و گلاب به روتون مشکل دستشویی هم دیگه اجازه جنب و جوش نمی داد. اولین رستوران رفتیم و یه صفایی کردیم و به قول بچه ها دنیا رنگی شد. بعدش هم لیدر بستنی برامون خرید به عنوان عصرونه که خیلی چسبید.تو راه برگشت مثل همیشه آهنگ و جنب و جوش و تو سر و کله هم زدن بود. من که وقتی میرم گل گشت انگار از قفس آزاد شدم. دیوونه دیوونه. پر از انرژی و خسته نشدنی. بعدش از شدت جیغ زدن و جنب و جوش نه صدا دارم نه نای حرکت. خلاصه حدود 6 تهران بودیم و با ستاره آژانس گرفتیم رفتیم خونشون . با اینکه دلم میخواست شب خونه خودم باشم اما عین جسد افتادم ( البته به زور یه دوش گرفتم ) و 8.5 رفتیم تو رختخواب و دیگه یادم نیست . خدا رو شکر که فردا جمعه است.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:38  توسط elahe  | 

گروه خیلی زود و به موقع یه برنامه دیگه گذاشت. کوهنوردی در دشت هویج. ستاره هم پای ثابت محفلمون شد . با اینکه اولش تو ذوقش خورده بود اما حالا دیگه از من بیشتر با بچه ها صمیمی شده. روز 21 بهمن برنامه دشت هویج قطعی شد. طبق معمول روز قبل در حال دوندگی بودمو همچنین یه کاری رو که مدتها بود داشتم انجام میدادم به نتیجه رسوندم و فقط به خاطر یه کنترل نهایی از ارسال گزارش خود داری کردم. حالا مطمئن بودم که روز جمعه (21 بهمن) روز خوب و بی دغدغه ای خواهم داشت. عصر رفتم سفارش خرید های ستاره رو انجام دادم و بعدشم رفتم پیشش. همسرش نبود و طبق برنامه قبل شب میموندم خونشون. شب هم زود کوله مون رو بستیم و نهایتا 10:30 رفتیم رختخواب . البته تا 11 هم گپ زدیم . امان از ما خانومها...

صبح راحت بیدار شدم. حس خوبی داشتم. اومدن ستاره هم بیشتر ترغیبم میکنه برای برنامه ها. بس که پر انرژیه ماشاا....حاضر شدیم و آژانس گرفتیم رفتم سرقرار. مثل دفعه پیش ماشین هنوز نرسیده بود و یه کم به لیدر غر غر کردیم. چه حالی میده غر زدن به لیدر. خلاصه حدود 7 راه افتادیم . تو ماشین مثل همیشه کل کل و خنده و جیغ و بحث و لباس عوض کردن و معارفه ...... آخه هر بار آدم جدید میاد و هیجانش سفر رو بیشتر میکنه. این بار هم 4 نفر جدید بودن. اینا دوستای همون 2 نفری بودن که تو برنامه قبلی از گروهشون جا مونده بودن . (اسی صداش میزنیم یکیشونو) .یکی از آدم جدیدا هم راهنما بود (علی). خلاصه رسیدیم پای کوه تجهیزات رو به تن کردیم شدیم عین کوهنوردا. البته دیگه یه پا کوهنوردیم. راه افتادیم . این بار شیب مسیر نسبت به دفعه قبل کمتر بود و برای همین با اینکه مسافت زیادی رفتیم من خسته نشدم و خیلی لذت بردم. وای 2 متر برف روی کوه بود . ما از مسیر پاکوب می رفتیم . فکرکنم حدود 1 متر یا بیشتر زیر پامون برف بود. فکر اینکه یهو ممکنه پا فرو بره آدمو میترسوند ....تا ساعت 12:30 بالا رفتیم و بالاخره به دشت هویج که البته فعلا به دشت برف بیشتر شبیه رسیدیم. اون بالا یه سرپناه بود که ظاهرا تابستونا به عنوان محلی برای نگهداری گوسفند استفاده میشه. ما هم مثل گوسفند رفتیم اونجا و استراحت کردیم.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:1  توسط elahe  | 

بعد از مدتها باز هم گردش و سفر رو شروع کردم. راستش یکی از دوستام  یه حرفی بهم گفت که همچین یه نموره به غیرتم بر خورد. ازم پرسید مدتیه سفر نمیری و من کار و این چیزا رو بهونه کردم و جواب شنیدم که آدم اگر دلش بخواد هر طور شده دنبال کاری که دوست داره میره. راس هم میگفت مدتی تنبل شده بودم... خلاصه بگذریم....

آخر هفته یه برنامه کوهنوردی سبک!! و برف بازی داشتیم. من اول هفته ثبت نام کردم و تصمیم گرفتم آسمون هم به زمین اومد این برنامه رو از دست ندم. از طرفی به دوستم هم پیشنهاد دادم و از اونجاکه لیدر محترم فرموده بودند پیاده روی سبکه دوستم هم استقبال کرد و بعد از هماهنگی با همسرش همسفرم شد. روز 5 شنبه برنامه گذاشتیم که بریم برای ستاره (دوستم) کفش و یه سری وسایل لازم بخریم. 5 شنبه طبق معمول هر 5 شنبه من از صبح زود دنبال کارم بودم و ساعت 3 هم رسیدم خونه ستاره و با هم رفتیم منیریه. البته همیشه بیرون رفتنمون با کلی خنده و شادی همراهه و این بار هم مثل همیشه به هر بهونه ای کلی خندیدیم. روشن نشدن ماشینش و دزدیدن ماشین همسر گرامیشون و بعد از اون بنزین نداشتن و به ترافیک خوردن و خلاصه تا جای پارک. گاهی اوقات خندیدن به مشکلات خیلی انرژی زاست . پیشنهاد میکنم امتحان کنید. خلاصه من که از قبل با لیدر میدون منیریه قرار گذاشته بودم پیداشون کردیم و رفتیم داخل یه مغازه ای و بعد از کلی بالا و پایین کردن اجناس ستاره یه کفش کوه خوبی انتخاب کرد و رفت رو مخ من که تو هم بخر و منم هم خر شدم و مغازه دار هم به طمع افتاده بود که اصلا نمیفروشم دلار گرون شده :-D خلاصه به گفته دیگران به قیمت خوبی کفش رو خریدیم ( کی از جیب من خبر داره آخه) و قرار شد شب برم خونه ستاره و صبح با هم بریم. من رفتم خونه وسایل بردارم و حدود 8 رسیدم اونجا. خیلی خسته بودم اما باید وسایل رو جمع می کردیم . یه کم هم از سرمای هوا نگران شده بودم که اذیت نشیم و بخصوص درباره دوستم بیشتر نگران بودم ، یه جورایی احساس مسئولیت می کردم. وقتی هم که همسرش بهم گفت ستاره رو بهت میسپرم دیگه هنگیده بودم. تا تونستم مجبورش کردم لباس گرم برداره. خلاصه صبح هم به موقع رسیدیم. اول راه که مثل همیشه به آشنایی و حال احوالپرسی گذشت و بعد هم که صبحونه . خوب بود . من و ستاره املت و نیمرو سفارش دادیم و بعد هم لباس هامون رو جفت جور کردیم و راه افتادیم  راستش نمیدونم چه ساعتی رسیدیم چون این موقع ها من کلا یادم نمی افته ساعت نگاه کنم و یا به گوشیم سر بزنم. بعد از فشم و لالون رسیدیم به جایی به اسم گرمابدر. (راستی راهنمای سفر آقا عماد بود و اولین اتفاق برنامه اضافه شدن 2 نفر آدم جدید به گروه بود . این 2 تا از گروه خودشون جا مونده بودن) وقتی اونجا رسیدیم حس خوب همیشگی به سراغم اومد و از دیدن اون کوه برفی به هیجان اومدم. تجهیزاتمون رو تکمیل کردیم و کلی خدا رو شکر کردم که کفش خریدم. عماد کمی صحبت کرد و گفت به دلیل اینکه چند تا از بچه ها تجهیزات مناسب ندارند مسیر رو کوتا ه تر میکنیم و بعد راه افتادیم . من قدم 154 و به جایی رسیدیم که برف بالاتر از کمرم بود. شیب تند ، کولاک برف و لیز خوردن منو خسته کرده بود گاهی سعی می کردم به پایین پام نگاه کنم و از زیبایی لذت ببرم اما واقعا سخت بود شرایط. طاهره خوب پیش می رفت و هر از چند گاه از اون بالا صدام می کرد و میگفت : پیاده روی سبکه دیگه !!!! آخه من تو رو میبینم بازم .  منم متقابل بر می گشتم به حمید (لیدر محترم) می گفتم این سبکه؟؟؟!! هم خنده بود هم خستگی. یاد این فیلمایی افتاده بودم که بعضی وقتا ظهر جمعه میذاشت و چند نفر میرفتن قله فتح کنند و یکی یکی تلف میشدند. آخه ما هم تلفات داشتیم یکی از بچه ها ( منو ستاره 71 صداش میکردیم) خورد زمین و یخ پاشو پاره کرد و لی بچه پررو تا اخرش کم نیاورد. خلاصه به جایی رسیدیم که چشم چشم رو نمیدید ( من که به التماس افتاده بودم یه قدم بالا میرفتم 6 قدم سر میخوردم عقب) راهنما گفت با این کولاک بالاتر رفتن خطرناکه و بالاخره رضایت داد برگردیم . کمی استراحت کردیم و آب و شکلات و خرما خوردیم و عکس انداختیم و کم کم راه افتادیم پایین . برعکس همیشه پایین اومدن عالی بود . من که نشستم و لیز میخوردم تا سرعتم زیاد میشد ایست می کردم . این اولین تجربه کوهنوردی من تو برف بود و داشت بهم خوش میگذشت . بین راه هم حمید و شهرام با برف بهم حمله کردن که من و ستاره هم جوابشونو دادیم . فکر کنم حدود 2 ظهر رسیدیم پایین کمی برف بازی کردیم و تو سر هم زدیم و چایی خوردیم . برفش پودر بود و گلوله نمیشد. خلاصه رسیدیم کنار مینی بوس و قرار شد ناهار بخوریم و کم کم راه بیوفتیم . آروم آروم برف شروع به باریدن کرد . وایی چه هوایی. یاد وقتایی افتادم که برف میومد و من دلم میخواست زیر برف باشم اما چون سر کار بودم نمیشد. برای همین با چند تا از بچه ها به جای تو ماشین نشستن زیر برف زیبا ناهار خوردیم و خییییلی لذت بردم.کمی هم بحث و صحبت تا کم کم سردمون شد و آماده رفتن .

ستاره که ابتدای مسیر کمی تو لب بود و احساس کردم تو جمع راحت نیست خیلی شاد بود و ازم تشکر کرد که دعوتش کردم. موقع برگشت هم مثل همیشه کلی آهنگ و سر و صدا و پایکوبی ......

روز خوبی بود . همسر ستاره اومد دنبالمون و آخر سفر با رفتن من به خونشون و برداشتن وسایلم و برگشتن به خونه عزیزم تموم شد. خدایا به خاطر همه زیبایی هایی که آفریدی ممنون.

شاد زی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:59  توسط elahe  | 

http://buxha.com/?r=elaheh800

http://newbux.ir/?r=elaheh800


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 21:58  توسط elahe  | 

از دلنوشته های پروفسور حسابی (پدر فیزیك ایران)
بازی روزگار را نمی فهمم!من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.انسان عاشق زیبایی نمی شود،بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!انسان های بزرگ دو دل دارند؛دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.همه دوست دارند که به بهشت بروند،ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !عشق مانند نواختن پیانو است،ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.عشق در لحظه پدید می آیدو دوست داشتن در امتداد زمانو این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :انسان چیست ؟شنبه: به دنیا می آید.یكشنبه: راه می رود.دوشنبه: عاشق می شود.سه شنبه: شكست می خورد.چهارشنبه: ازدواج می كند.پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.جمعه: می میرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:12  توسط elahe  | 

با سلام
لينك زير مربوط به يك مسابقه خوانندگي در آمريكا است.
وقتي لينك رو كليك كنيد وارد سايت استار موزيشن مي شيد. اونجا يك ويديو هست كه شركت كنندش آهنگ همسفر گوگوش رو خونده، به نام پروين ( دوست خودمه و من همیشه صداش رو خیلی دوست داشتم و دارم) . اگه پسنديديد حتماً لايك بزنيد و كامنت بگذاريد. ضمنا بايد عضو فيس بوك هم باشيد.
اميدوارم با راي هاي شما بتونه مرحله اول رو برنده بشه و ضمنا منتظر راي هاي شما در مراحل بعدي.
خيلي ممنون مي شم كه شما هم اين لينك رو توي فيس بوكتون بگذاريد و اين ايميل رو براي دوستاتون forward كنيد.
ممنون
شاد باشید
e.s

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:3  توسط elahe  | 

زمانی که این وبلاگ رو شروع کردم تصمیم داشتم خاطرات روزانه رو بنویسم که هم دفتر خاطراتم باشه و هم از نوشتن و داشتن وبلاگ لذت ببرم اما مدتیه که انقدر اتفاقات یکنواخت شده که رغبت نمی کنم بنویسم. ترسم از آینده است که این روزه مرگی ها رو بخونم و افسوس بخورم. نهایتا به این نتیجه رسیدم که یه کاری کنم و از یکنواختی دربیام. این هفته اتفاق خاصی نیفتاد . 1 بار با دوستم و 1 بار هم با همکارام رفتم میلاد نور مثلا حراج فصل ( من که چیزی چشمم رو نگرفت) و بعد از مدتها هم رفتم جلسه گروه و بد نبود. هم تجدید دیدار شد و هم با خبر شدم که هفته بعد یه برنامه سبک و برف بازی دارن که کلی ذوق کردم. اما از اونجا که وقتی من میخوام کاری کنم همه دنیا جمع میشند که برنامه منو به هم بریزند باز هم شروع شد. برنامه ریزی کردم که این هفته برم دیدار خانواده و هفته بعد هم که برف بازی . شرکت اعلام کرد 5 شنبه تشریف بیارید سرکار. این از این هفته که 2 روز موندگار شدم خونه. خدا رحم کنه تا هفته بعد.

راستی یه حرکت جدید امروز انجام دادم . اولین قدم به سمت مهاجرت . تماس با یه شرکت که ادعا کرده نیرو جهت کار اعزام میکنه . باید شروع کنم به تحقیق. شاید یه روز منم رفتم. 


شاد باشید

e.s

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:45  توسط elahe  | 

بی تابم. نمی دونم چرا؟ مثل پرنده ای که تو قفس زندانی شده و برای آزادی به میله های قفس میکوبه و دست آخر نفس زنان کف قفس می افته ... این چه حسیه ؟ من که زندانی نیستم پس چی به سرم اومده ...

زندانی ...

کی گفته زندان باید میله آهنین و در بسته داشته باشه ... 

کی گفته زندانی کسیه تو یه اتاق حبس شده باشه ...

وقتی آدم حرفی رو که دوست داره به زبون بیاره قورت بده زندانیه 

وقتی آدم کاری رو که دوست داره انجام بده نتونه انجام بده زندانیه

وقتی آدم جایی که دوست داره بره نتونه بره زندانیه

وقتی آدم جایی باشه که نمیخواد باشه زندانیه

پس این قفس باید شکسته بشه .

این میله ها از سر راه باید برداشته شه

این حس باید فرو بریزه

یه کم اراده

یه کم جسارت

و مشخص کردن مسیر

همین کافیه

.

.

.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:57  توسط elahe  | 

سلام دوباره.. خیلی وقته از وبلاگم بیخبرم و ظاهرا همه بی خبرن.. چون حتی یه کامنت جدید ندارم.

در روزای گذشته اتفاق خاصی نیفتاده و من مشغول کار و روزمرگی بودم. البته یه کارایی هم برای تغییر دکور خونه ام انجام دادم که نهایتا باعث شده حس خوبی داشته باشم. 

بازم میخوام سفر شروع کنم و در قدم اول امروز اطلس کتابی ایران رو خریدم. البته الان فصل سردیه و از اونجا که من بسیار سرمایی هستم یا باید به جایی گرم برم یا فعلا قید سفر رو بزنم.

باید بررسی کنم ببینم کجا برم بالاخره و در ضمن ارتباطم با گروه کم شده که باید قوی کنم این ارتباط رو. 

خلاصه این جوریا .


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:15  توسط elahe  | 

خیلی وقته اینجا سر نزدم. خیلی سرم شلوغ بود با کار و دوندگی. خیلی بلاها سرم اومده و خیلی روزای خوب و بد رو گذروندم. 2 کار مهم دارم که فردا باید جمعشون کنم. همین الان و در همین لحظه احساس کردم که از درونم خبر ندارم. یعنی نمیدونم شادم یا ناراحت، خسته ام یا پر انرژی، خالیم یا لبریز... حس خوبی نیست . شاید ناراحتم. از خودم، از تنبلی که منو فرا گرفته و باعث شده روزها، ساعتها و لحظه هامو از دست بدم.. 

خدا مثل همیشه با منه. با اینکه درگیریه فکری زیادی برام به وجود اومد این روزا اما بازم فکر کردن به بودن خداییه که در آخرین لحظات و بعد از آخرین تلاشها یه معجزه یا یه اتفاق خوب برات ایجاد میکنه باعث شد پرطاقت باشم و مثل همیشه به روی دیگرانی که درگیریهای خودشون رو دارند لبخند بزنم. شاید این لبخند تنها انرژی مثبت تمام ساعاتشون باشه. پس چرا ازشون دریغ کنم. مگه خدا چیزی رو از من دریغ کرده.

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش. 

اگرمهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند، ولی مهربان باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند، ولی شریف و درستکار باش.
نیکیهایت را فراموش می کنند، اما نیکوکار باش.
بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد....
و در نهایت میبینی که هرآنچه هست همواره میان "تو" و "خداوند" است نه میان تو و مردم.

این نوشته که یکی از دوستام برام فرستاد امروز به من انرژی داد. و باز هم این خودم هستم که دارم خودم رو بازسازی می کنم. باز هم تنها و باز هم با دید مثبت و باز هم شکرگزار.

جالبه نوشتن در این وبلاگ بهم حس خوبی میده اما  دیر به دیر بهش سر میزنم. 

خدایا این رخوت رو از من دور کن این حس روحی رو درون من از بین ببر



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:32  توسط elahe  |